تبليغاتX
جانب آبی

افسوس

عشق

به هورمونها بسته است

که  به اوج میرسند

نیمه شبها

وقتی ماه نزدیک

و تو در دورترین نقطه ای

به مدارمن

....

متنفرم

از بازی کثیفشان

که تو اگر صد سال  نباشی

خروشان و طغیانگر

به درونم میریزند

و

میپیچند

و

له میکنند

.

.

.

و در افسا نه ها هست

که تو اگر برسی

و بمانی

آرام میشوند

ارام

ارام

آنچنان

که دیگر

 قطره

قطره

چکیدنشان

فرقی بحال عشق نکند...

لیلی 1390

///////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////


حتی فکرش رو هم نمیکردم که اینقدر بالا و پایین داشته باشد این عشق /// نه تمام میشود و نه به روزهای اغاز میرسد  .... فقط چشمی در تست که به در دوخته ای و انتظاریست که به آخر نمیرسد ...

+ نوشته شده توسط لیلی در پنجشنبه 3 آذر1390 و ساعت 11:29 |

میگویی :

به من بیشتر محبت کن ... منو بغل کن اخه چرا اینجوری شدی؟

ژست مرد مابانه ای میگیره و فک میکنه خیلی داره بحث اساسی میکنه :

تو منو میشناسی که اخلاقم اینطوریه هرچی رو بخوای مجبورم کنی من لج میکنم ...

نگاهم رو بر میگردونم بلند میشم و میرم تو اتاق و با خودم میگم : مرده شور اون زندگی رو که اگه از طرفت محبت بخوای بهت بگه لج میکنم...............

+ نوشته شده توسط لیلی در چهارشنبه 19 مرداد1390 و ساعت 19:7 |

روزگار غریبیست

با من سر نامهربانی گذاشته

دیگر مالک هیچ از خودم نیستم

فقط عاشقم

عاشق موجودی ناشناخته تازه واردی که نمیدانم در اینده چه خواهد بود

فکرش را هم نمیکنم

میگویند : اوضاع بهتر میشود!

از چه؟

میگویند : درست میشود!

- با چه؟

 چیزی که رفت دیگر بر نمیگردد.

سی سالگی ات دیگر رفته کجا میخواهی بدوی دنبالش ُ کجا میخواهی گیسوانت را در باد پریشان کنی و صدای قلبی را بشنوی که برای تو میزند؟فکر میکنی دیگر روزی بیاید که صدای تق تق در بوسه ای باشد که انی پرتت میکند به ۲۰ سالگی؟ کی نگاههای سرد و بی تفاوت تمام میشود؟

نه

دیگر امیدی هم نه

به تکرار مداوم روزها چشم میدوزم

به وزش بادها

و موهای سپیدم را در اغوش افتاب رها میکنم تا در تنهایی خود / به تکامل غمزده ای برسند که در خواب هم نمیدیدند ...

صبح میشود و ظهر میاید و شب میرسد

و دوباره کابوس خوابیدن و شکنجه شدن / داستان تکراری ای که هیچ صحنه اش عوض نمیشود / روزمرگی وحشتناکی که از درون تو را میجود ُ بزرگ کردن کودکی ات . دوباره از نو

به خودت نگاه میکنی دراینه / که سیلی میزندت به تصویرص ناتمام

دیگر نیمی از انچه که بودی نیستی

از این چاله که در بیایی دیگر جوان نیستی / جیبهایت از ارزو تهی است و قلبت از امید و بیابانی پیش رویت هست که نمیدانی ایا انهایی دارد یا نه؟

بیابانی بدون سراب

بدون عشق

که چاکهای بی رحمش تمام معجزه ی عشقت را مکیده اند و حریصند که ان نیمه باقی مانه تورا بخود بکشند ...............

خدایا کجای که من اینهمه تنهام

 

+ نوشته شده توسط لیلی در جمعه 6 خرداد1390 و ساعت 23:3 |
سکوت کردم و گفتی به خانه ات برگرد

به عصر ساده ی بعد از جوانه ات برگرد

دلگیرم

روزهایست که هیچ چیز مرا بر نمیانگیزاند

در خاطره هایم بیشتر از پیش غرق میشوم... کسی نیست بیرونم بکشد از این ورطه

چیزی خوشحالم نمیکند .... میخواهم همه چیز به یکباره زیر و رو شود

دیشب خواب می دیدم کسی عاشقم بود

چقدر انسان با تنشهای احساسی زنده است و من دارم اهسته اهسته میمیرم

فکر میکنم به این میگویند افسردگی

و

دیروز غروب شاعری خود را کشت....

خبری که فردا به تو خواهند داد.

شاعری که شعرهایش سالها قبل از خودش مرده بودند و در کوچه های خاکی ذهنش سالها جان میکند .....

+ نوشته شده توسط لیلی در یکشنبه 18 اردیبهشت1390 و ساعت 23:23 |

اولین به روز شدن در سال نو

روز نو

زندگی قبلی

خلاصه اینکه نمیدونم بگم دنیا قشنگه یا زشت

برا هر کدومش 1000 دلیل دارم

قشنگیش شامل : ارتیمان / حمید / خانوادم / کارم / و تمام ادمای خوب دورو برم

ماهی قرمز توی تنگ سیب سبز سر سفره هفت سن سمنو / و تصویرهای قشنگ مثل این

زشتیشم شامل اون ادم مذبوحیه که اولین دقیقه های سال رو به من و حمید و ارتیمان تلخ میکنه

ادم دیگه ای که بی ارادگیش به همه ضربه میزنه

و ادمایی مثل اونا که دورو برم کم نیستن ادمهایی که عقده های فروخوردشونو توی دل دیگران خالی میکنن به امید اینکه همه مثل اونا تلخ زندگی کنن

ادمایی که وقتی تو رو میبینن خیز بر میدارن که بشکوننت....

یا زشتی احمدی نژاد وقتی تو اولین دقیقه های سال نو بوی دروغو همه جا می پراکنه و مجبورمون میکنه زود کانال عوض کنیمو بریم رو ماهواره

زشتی قذافی

زشتی همه ادمای زورگو / ادمای دروغگو / ادمای بد طینت

کسایی که خیلی خیلی به ما نزدیکن یا خیلی خیلی از ما دور ولی هر دو شکلش ازار دهنده هست

 

 

ای خدای متحول کننده ی دلها

حال ما را از بد به خوب

و قلب این ادمها رو از زشتی به زیبایی تغییر بده

امین!

 

پی نوشت:

¤ نمیدونم اینجا با کی رو در بایستی دارم خب مادر شوهرمه دیگه که نمیدونم حالش خوبه حالش بده ولی کلا با مذبوحانگی خودش خوشحاله!!!

خدا رو شکر که از فامیل شوهر کسی نمیاد اینجا

+ نوشته شده توسط لیلی در دوشنبه 1 فروردین1390 و ساعت 13:2 |

رفتیم چین

و برگشتیم

همین.

خبر به همین کوتاهی.

اتفاقی نبود که شعر شود

اما حسرت میشد بشود.

متاسفم برای کهن دیارا.

خودم را پیدا نکردم

اگر کسی من من را دید جایی // حتی اتفاقی // خبر بدهد و مرا از نگرانی دربیاورد.ممنون

+ نوشته شده توسط لیلی در دوشنبه 4 بهمن1389 و ساعت 13:59 |

17 مرتبه فریاد زده بودی و من نشنیده بودم، بر خلاف همیشه که کوچکترین نجوای عاشقانه ات مرا تکان می داد ، 17 مرتبه فریاد زده بودی و من ، خواب بودم ... خواب برزخ می دیدم یکعالمه رنگهای قرمز و سیاه : همان ترکیبی که دوست داری درونم شعله می کشیدند ، با هم گلاویز می شدند و فریاد می زدند ، آنقدر بلند که صدای فریادهای 17 باره تو را می بلعیدند .

و من روی آن پل چوبی ایستاده بودم تا دستی مرا به تو برساند ، تویی که آنطرف توی قرمز و مشکی ها ی داغگم شده بودی .

روز هفتم تمام شده بود و حالا درست بعد از آنهمه آفرینش باید همه ی آنچه که ساخته بودم می بردم به برزخ . بی انصافی بود و من تمام مدتی که تو داد می زدی خواب برزخی را می دیدم که هیچ تفاوتی با دوزخ تصویر شده در ذهنم نداشت .

هفت روزی که با آرامش گذشت ، من گل بر می داشتم می گذاشتم زیر آفتاب ......و حالا آمده ام توی این کوره ، کوره ی داغ که این همه عشق را بگذارم بپزد ، محکم شود و بدهمشان به تو.

و می ترسم این دوزخ آنقدر داغ شود که آنهمه عشق را بترکاند و ذوب کند ، و همه را .....آنهمه را .....

آمدم بالا ، می دانستم خبرم را گرفته ای اما نه 17 بار ، 17 بار؟

نکند چیزی شده؟ در گوشی را باز کردم ،.....لعنتی ، فقط 10 تایش را نگه داشته بود و 7 تای دیگر را به نیت 7 روز فنا کرده بود.

جستجو کردم : فقط تو بودی  فقط تو، تو، تو ....

باور می کنم که دوستم داری باور می کنم که عاشقی ، باور می کنم که با همه فرق داری انگار مجنونم را ...

وقتی گفتم مجنون نامرد ، دخترها کف زدند ، محکم و من سریع ادامه دادم که کف زدنشان قطع شود ، : دور از دل مجنون نامردش بمیرد...؟ یا نمیرد؟  بماند به نگاه تو خیره شود ، عاشق باشد ، در عشق گم شود و زندگیش را بگذارد ، بگذارد ، بگذارد که دیگران بردارند بیاندازند هوا ، که ببینند تا کجا می رود ؟ و از خودشان نپرسند که این هدیه کدام سیاه مشقی است که لیلی نوشته بود؟

این زندگی سرخ ، سیاه ، سرخ و سیاه و سیاه ، فقط همین رنگیست از کجا می تواند داد بزند نه 17 بار ، هر روز هزار بارکه می خواهد سفید باشد نه اصلا می خواهد بی رنگ باشد که حتی آن خوب خوب هایش هم دولا نشوند برش دارند بیندازند هوا ؛ که قل بخورد برگردد توی دامن همین روزها ی آلوده به این همه حرف زور ....

وقتی بیداری جهنم می بینی ، نه ، جهنمی می بینی و وقتی می خوابی ، برزخ!

و من اینهمه عشق را باید از این برزخ بگذرانم و تو آنوقت آسوده سرت را  بگذاری روی ضربا نهای قلب من و خواب بهشت ببینی.

+ نوشته شده توسط لیلی در چهارشنبه 10 آذر1389 و ساعت 13:28 |
 

 دو نیمه  داری : نیمه ی بزرگت / که بیشتر مرا یاد میکند / نیمه ی تاریک و شر تست که گاه تا سر حد جنون ازارم میدهد. نیمه شبها که از خواب میپرم و نیمه ی تو را میبینم که زل زده به من و نقش خاطراتی را به یادم میاورد که تک تک انها متنفرم. خاطراتی که خواب را تا خود صبح از من دور میکند.

یا غروبهای جمعه می اید سراغم مرا با دودست کریه میگیرد و انقدر فشار میدهد تا چیزی از وجودم نماند و برای هزاران دفعه خردم میکند ..... و من میدوم و می دوم تا از سایه ی انچه در من میاورد فرسنگها دور شوم.  غش خنده های میزند که بوی مشمئز کننده عذاب را در فضای ذهنم لبریز میکند...... و چقدر من با این نیمه ی شر تو زیسته ام ... انگار که کسی نبوده غیر او....

نیمه ات که به من یاداور میکند بزرگی اشتباهاتم را

و کوچکی قلبم را که برای بارهای بی انتها از خودم بپرسم : چرا دوستت داشتم ....

14 سال گذشته و صدای شانزده سالگیم که در انروزها مر در گوشم زنگ میزند که مرا محاکمه میکند ..... بارها و بارها ارزو میکنم به ان همه سال پیش برگردم و از ان لحظه درست همان لحظه به بعد ان چند ثانیه ی ازار دهنده را از بین ببرم .... ان چند ثانیه ای که دنیای کوچک و معصوم مرا ویران کرد و از نو دختری را ساخت که که سالهای سال در جهنم ان چند ثانیه خیره شدن به چشمهای تو سوخت و عذاب کشید .....

گاه گاه هم ... انقدر که نشود به خوبی از ان یاد کرد نیمه ی خیر و روشنت که کوچک است میاید دستهایم را میگیرد زل میزند به چشمهای من و میگوید : من کجا میتوانم دوباره مثل تو پیدا کنم؟

انوقت اشکهایم قل میخورد و مچکد روی گونه های که دستهای تو نوازشش میکند و التماس میکند که : گریه نکن ...... هیچکس نمیتواند تو را از من بگیرد.

هیولایی بودی که گاه طلسمی تو را به شکل فرشته ی معصومی در میاورد که برای زمان کوتاهی دنیای دیگری را به من نشان بدهد ... مسکنی ویران کننده که بعدش جهنمت را غیر قابل تحملتر میکرد.

ای کاش هر دونیمه ات با هم نابود میشد تا من لحظه ای بدون " تو " زندگی کنم ... برای " خودم " موجود بیچاره ای که هر گز فرصت وجود نیافت از روزی که تو را دید. از روزی که تو امدی و به زور در لابلای زندگیش رسوب کردی و تمام او را حل کردی در نیمه های خودت .....

حالا به عقب که نگاه میکنم میبینم انقدر رد پاهای تیره در من گذاشتی که جایی برای روشن شدن نمانده

نوجوانیم در یک چشم بهم زدن به سی سالگی  ای پیوند خورد که نشد بفهمم اسمش زندگی بوده و باید به کمال میرسید .... ومرا در اغوش کسانی رها کردی که بدتر از تو زیر پا لهم کردند ......

نیمه ی روشنت هرگاه به سراغم میاید از من طلب بخشش دارد اما از من نخواه حتی در همان لحظاتی که طعمهای خوب بودنت را در ذهنم مزه مزه میکنم نمیتوانم ببخشمت ... نه تو همانی هستی که در یک غروب دلگیر پاییزی برای همیشه راهت از من جدا شد و زندگی بی تو گذشت و شد وظیفه ای که تا امروز ادامه دارد.

.

 

+ نوشته شده توسط لیلی در پنجشنبه 4 آذر1389 و ساعت 20:1 |
*

*

*

یه زمانی یه شعری تقدیم کرده بودم به عزیزترینم ... که دو خط بود // اون هم از من دلگیر شد و شاید نفهمید که چی گفتم .....

حالا میخوام بهش بگم : اونی که از من گرفتی برگشته ... حالا من لبریزم از اندوه شاعرانه ......

*

*

میخوام به شعر برگردم......................................................................

 

 

+ نوشته شده توسط لیلی در چهارشنبه 12 آبان1389 و ساعت 17:6 |
روزها میگذرد .....

بیهوده و عبث؟

یا شاید ارمانی و من در نقش فرشته ای سفید پوش وظایف ارمانی و الهی را انجام میدهم؟

نمیدانم .......

اما اینروزها انجام هر کاری ولو کوچک

سخت و دشوار است

بجز وظایف الهی که نه در کارش نیست.

و کودکی من لنگ لنگان جلو میاید تا به سی سالگی ام پیوند بخورد

هر بار زمین خوردنش

دردیست

که تا انتهای قلبم را تکان میدهد

و هر لبخندش

مرهمی است

که عبث بودن اینروزهایم را از خاطر میبرد.....

+ نوشته شده توسط لیلی در یکشنبه 9 آبان1389 و ساعت 21:44 |