دو نیمه داری : نیمه ی بزرگت / که بیشتر مرا یاد میکند / نیمه ی تاریک و شر تست که گاه تا سر حد جنون ازارم میدهد. نیمه شبها که از خواب میپرم و نیمه ی تو را میبینم که زل زده به من و نقش خاطراتی را به یادم میاورد که تک تک انها متنفرم. خاطراتی که خواب را تا خود صبح از من دور میکند.
یا غروبهای جمعه می اید سراغم مرا با دودست کریه میگیرد و انقدر فشار میدهد تا چیزی از وجودم نماند و برای هزاران دفعه خردم میکند ..... و من میدوم و می دوم تا از سایه ی انچه در من میاورد فرسنگها دور شوم. غش خنده های میزند که بوی مشمئز کننده عذاب را در فضای ذهنم لبریز میکند...... و چقدر من با این نیمه ی شر تو زیسته ام ... انگار که کسی نبوده غیر او....
نیمه ات که به من یاداور میکند بزرگی اشتباهاتم را
و کوچکی قلبم را که برای بارهای بی انتها از خودم بپرسم : چرا دوستت داشتم ....
14 سال گذشته و صدای شانزده سالگیم که در انروزها مر در گوشم زنگ میزند که مرا محاکمه میکند ..... بارها و بارها ارزو میکنم به ان همه سال پیش برگردم و از ان لحظه درست همان لحظه به بعد ان چند ثانیه ی ازار دهنده را از بین ببرم .... ان چند ثانیه ای که دنیای کوچک و معصوم مرا ویران کرد و از نو دختری را ساخت که که سالهای سال در جهنم ان چند ثانیه خیره شدن به چشمهای تو سوخت و عذاب کشید .....
گاه گاه هم ... انقدر که نشود به خوبی از ان یاد کرد نیمه ی خیر و روشنت که کوچک است میاید دستهایم را میگیرد زل میزند به چشمهای من و میگوید : من کجا میتوانم دوباره مثل تو پیدا کنم؟
انوقت اشکهایم قل میخورد و مچکد روی گونه های که دستهای تو نوازشش میکند و التماس میکند که : گریه نکن ...... هیچکس نمیتواند تو را از من بگیرد.
هیولایی بودی که گاه طلسمی تو را به شکل فرشته ی معصومی در میاورد که برای زمان کوتاهی دنیای دیگری را به من نشان بدهد ... مسکنی ویران کننده که بعدش جهنمت را غیر قابل تحملتر میکرد.
ای کاش هر دونیمه ات با هم نابود میشد تا من لحظه ای بدون " تو " زندگی کنم ... برای " خودم " موجود بیچاره ای که هر گز فرصت وجود نیافت از روزی که تو را دید. از روزی که تو امدی و به زور در لابلای زندگیش رسوب کردی و تمام او را حل کردی در نیمه های خودت .....
حالا به عقب که نگاه میکنم میبینم انقدر رد پاهای تیره در من گذاشتی که جایی برای روشن شدن نمانده
نوجوانیم در یک چشم بهم زدن به سی سالگی ای پیوند خورد که نشد بفهمم اسمش زندگی بوده و باید به کمال میرسید .... ومرا در اغوش کسانی رها کردی که بدتر از تو زیر پا لهم کردند ......
نیمه ی روشنت هرگاه به سراغم میاید از من طلب بخشش دارد اما از من نخواه حتی در همان لحظاتی که طعمهای خوب بودنت را در ذهنم مزه مزه میکنم نمیتوانم ببخشمت ... نه تو همانی هستی که در یک غروب دلگیر پاییزی برای همیشه راهت از من جدا شد و زندگی بی تو گذشت و شد وظیفه ای که تا امروز ادامه دارد.
.
+ نوشته شده توسط لیلی در پنجشنبه 4 آذر1389 و ساعت
20:1 |